تبليغاتX
www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

سانا گل
تقدیم به امید زندگیم سانا

با تاخیرِ فراوان

سلام

با تاخیرِ فراوان.

خدا رو شکر ما خوبیم و آرزو میکنم که همتون خوب و سلامت باشید.

دعاى همیشگى من آرامش و سلامتى براى تمام مردم دنیاست. به خصوص عزیزانم

سانای عزیزم روز به روز بزرگتر میشه و شیطون تر

  بعدا میام و مفصل از شیطونیهاش میگم

راستی امروز تولد باباییه تولدت مبارک بابایی جون تا صد سال زنده باشی.

               

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 14:14 توسط مامان سانا |

اینم چندتا عکس از تولد

                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 12:48 توسط مامان سانا |

ناگهان تولد!

امسال تولد سانا به دلایلی به تاخیر افتاد و نتونستیم براش تولد بگیریم تا اینکه دیشب عمو حیدر زنگ زد که همه باید بیاید خونه ما وقتی رفتیم دیدیم بله عمو و زن عمو براش تولد گرفتن و مارو شرمنده کردن سانا وقتی که رفت تو خونه اینقد ذوق زده شده بود که نگوهیچ وقت اینقد ذوق زده ندیده بودمش همش داد میزد تولد تولد بیا شمعهارو فوت کنانگار دنیارو بهش داده بودن 
فکر کنم این بهترین هدیه ای بود که گرفته بود
باز هم از عمو حیدر وزن عمو چیمن تشکر میکنیم و میگیم دوستتون داریم
و بازم میگم سانا جون تولدت مبارک امیدوارم صدوبیست سال عمر کنی و قدر اطرافیانتو بدونی

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 13:9 توسط مامان سانا |

لجبازی

يه روز که سانا داشت نقاشي مي کشيد گفت : مامان قهوه اي کو؟ زرد ندارم سياه نيست
من: همونجاست بگرد پيداش ميکني
سانا: (باگريه )نيست قهوه اي ندارم
و من شروع به گشتن کردم تا اينکه جناب قهوه اي رو تو گوشه کمد زير عروسکها پيدا کردم
من: بيا سانا جون اينم مداد رنگي هات ديگه گمش نکني
سانا: (با خنده) باشه مامان جون
چند ساعت بعد ...
من: سانا جون بيا غذاتو بخور
سانا: نه نميخورم دارم نقاشي ميکشم
من: بيا ساناجون خوشمزه است
سانا: نه
خلاصه اينقدر گفتم تا اينکه با ناراحتي و اخم اومد 
سانا: مدادامو دوباره گم ميکنم
من: ببين چقدر خوشمزه است
سانا: نميخورم دوباره گمشون ميکنم
اينارو ميگفت که به اصطلاح منو تهديد بکنه
يه ساعت بعد که خوابش برد خواستم  اسباب بازيها و مداد رنگيهاشو جمع کنم که متوجه شدم که چندتا از مدادهاش نيست
پس از جمع وجور کردن اتاق ديدم مدادهاشو برده همونجا گوشه کمد زير عروسکهاش گمشون کرده
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 16:58 توسط مامان سانا |

کوهنوردی

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:46 توسط مامان سانا |

چه کارها که نمیکنه

سلام
نميدونم چرا اين روزها اصلا حس و حال نوشتن ندارم
شايد بپرسيد مگه نوشتن هم حس و حال ميخواد؟ شما هم اگه جاي من بوديد همين حس رو داشتيد حالا بماند...
سانا كوچولو كه قربونش برم هرروز به تعداد كارهاي عجيب غريب و شيرين زبونيهاش اضافه ميشه و چه کارها که نمیکنه
تازه داره دسشويي رفتن رو ياد ميگيره البته فكر ميكنم يه كمي دير شده ولي  الان كه تقريبا همه حرفهامونو ميفهمه اينقدر سخت و خسته كننده است اگه ميخواستم زودتراز اين بهش ياد بدم چي ميشد؟
من:سانا جون اگه كار داشتي بگو جيش باشه؟
سانا:باششششششش
(چند دقيقه بعد )سانا :مامان مامان جيش
من:بدو ماماني بريم دسشويي
سانا:نهههه
و وقتي كه ميرم نزديكتر ميبينم كه خانم قبلا كارشونو تموم كردن تازه ميگن جيش!!
بگذريم چند روز پيش اقاي پدر براش يه جفت دمپايي خريد خيلي دوستشون داره و اصلا از پاش درش نمياره صبح كه ميشه دمپاييهاشو پاش ميكنه و براي منم يه جفت مياره و ميگه :مامان كه وشي كه پاو( يعني كفشهاتو پات كن)
تازه شب هم كه ميخوابه درش نمياره و با اونا ميخوابه
عشقش خوردن خرما و رفتن به پاركه روزي صد بار ميگه: ماما بلين پاك خوما بخوييم
بعضي وقتها اسباب بازيهاشو ميارم براش تا بازي كنه و خودمم ميرم سراغ درسهام چند دقيقه كه ميگذره سانارو كنار خودم ميبينم كه اونم يه كتاب اورده و ميگه: دس بخونيم و من  

الان ديگه نميتونم چيزي بنويسم بايد برم اون اتاق ببينم سانا داره چكار ميكنه يا بهتره بگم داره چه خرابكاري ميكنه بقيه اش باشه واسه بعد 

     

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:19 توسط مامان سانا |

شنبه ه ه ه ه ه ه ه!!!!!

این که میگن ذهن بچه ها مثل سنگ میمونه هرچی رو که ببینه و بشنوه زود یاد میگیره و مثل نوشته روی سنگ از ذهنش پاک نمیشه راست گفتن دیروز عصر رفتیم خونه بابا بزرگ تا لباسهای سانا رو دراوردم دوید و رفت پیش عمو محمد و از اتاقش یه مجله رو اورد و گفت:شنبههههههه من که مشغول صحبت بودم زیاد توجه نکردم که این بار سانا خودش سرمو به طرف مجله خم کرد و دوباره گفت:مامان شنبههههه به مجله نگاه کردم دیدم اره بابا راست میگه بچم عکس جواد رضویان که همون شنبه است روی جلد مجله است و دخترم منظورش اینه با تعجب گفتم سانا این کیه گفت :شنبه هممون از تعجب شاخ دراوردیم و زدیم زیر خنده و بازم مثل همیشه بوس کردن و قربون صدقه رفتن سانا با گفتن این حرف شروع شد...

     

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 17:26 توسط مامان سانا |

دوتاعکس از سانا جون

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 17:33 توسط مامان سانا |

دیگه بزرگ شده

این روزها سانا خیلی اذیت میکنه همش بهونه میگیره آخه داره شیر رو ترک میکنه شبها دو سه بار از خواب پا میشه و آب میخوره خوب باید به جای شیر یه چیزی بخوره و منو از خواب بیدار کنه  دیروز اومد پیشم و با حالت ناز کردن گفت :مامان شیر من هیچی نگفتم و فقط با تعجب نگاهش کردم که یهو مثل اینکه یادش اومد گفت:نه شیر اه اه شیر پیفهو دوباره رفت سراغ بازیشهمیشه از این روز می ترسیدم فکر میکردم خیلی سخته و نمیتونم اونو از شیر بگیرم ولی الان میبینم که اونقدراهم سخت نیست فقط یه کم حوصله می خواد  امروز چهارمین روزیه که شیر رو نمیخوره شکر خدا که خوب پیش رفته و کم کم داره فراموشش میکنه دخترم دیگه بزرگ شده

   

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 16:59 توسط مامان سانا |

تولد تولد تولدت مبارک

                 تولد تولد تولدت مبارک            مبارک مبارک تولدت مبارک 

روز چهارشنبه سوم بهمن تولد سانا بود و سانای عزیزم سه ساله شد سانا خیلی خوشحال بود همش دست میزد و می رقصیدبا اینکه هوا سرد بود و برف زیادی باریده بود  خاله سحر و خاله نرگس هم از سنندج اومدن عمه فاطمه هم از صبح اینجا بود و به ما کمک میکرد و کارهای تزیین رو اون انجام داد عمو حیدر رو نگو که خیلی سرش شلوغ بود همش با این دوربینش عکس میگرفت البته بیشترش رو از خانمش میگرفت انگار که تولد اون بودعمو معین و عمو برهان هم که مسئول رقص و امور قر دادن بودند سانا خیلی خوش به حالش شده بود کادوهای زیادی هم گرفت بابابزرگ و مادربزرگ براش یه النگو  اورده بودن من و بابایی هم همینطور براش النگو خریدیم عمو صادق عموی انور هم یه دست لباس خوشکل براش اورده بود عمو حیدر هم بهش پول داد خاله ها هم یه لباس عروس خوشکل اوردن (اونی که تو عکس تنشه) دست همشون درد نکنه واقعا   خیلی خوش گذشت

               سانا جان امیدوارم تا صد سال زنده باشی

        

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 18:29 توسط مامان سانا |